دوستت دارم
گفت و گو با تو زیبا و خشکله
حرف هایم تکرار عفو بخششه
جمله لاتقنطویت من را می کشه
گفت و گو با تو زیبا و خشکله
حرف هایم تکرار عفو بخششه
جمله لاتقنطویت من را می کشه
یا الهی اگر من مرتکب گناه گشتم چون مغرور احسان تو گشتم
الهی به کردارم منگر به احسان خویش بنگر
یا الهی چه گویم که پشیمانم از عمری گفتن
یا الهی تویی معبود من تویی مسجود من
الهی عمری دل به امید تو بستم ببخشم اگر چه که بد هستم جز این بار گنه طرفی نبستم
الهی گرچه من دلها بشکستم تو مشکن آنچه را من بشکستم
الهی به عشق تو دمسازم به بندگی تو سرافرازم به وصال تو سربازم الطاف تو باشدچاره سازم
الهی هر کاری با نام تو می کنم آغاز نام تو زیبنده هر سرآغاز
تویی آن خدای بنده نواز هستی زماسوا بی نیاز نشاید تو را شریک وانباز
من گرفتارم زاین همه حرص و آز نجاتم ده زاین نفس غماز
الهی تو را سزاست بخشش و دفع نیاز وما را سزاست توبه وعرض نیاز
الهی از عذاب جهل نجاتم ده به صفای وصل وصالم ده
الهی من همه نیازمو توهمه نازی
الهی به چه نازم که آن بود آخر وچنین بود آغازم
الهی خجل ز نمازم وای اگر فاش کنی رازم
دلها تویی جان ها تویی ای جان من
آیی دمی آید برون این جان من
بادا فدایت جان من این جان من
بینم تو را هنگام آن جان دادنم
قربان تو صد جان من این جان من
قربان این الطاف تو ای مهربان
بی ارزشست در راه تو این جان من
دانم که این هر بی سرو بی دست وپا
دارد ولی بهتر زاین نی جان من
من عاشقم کز عشق تو مستم همه
سرمایه ام این عشق تو این جان من
ای یار من دلدار من غمخوار من
دیدار تو بیمار تو دنبال تو
آمال من آرام من این کارمن
دانم بدم در دام بد افتاده ام
آیا شود گیری تو این دستار من
گویم به صد افغان وآه ای مهربان
در نیمه شب با آن همه اصرار من
من مذنبم از مذنبی برگشته ام
غافل نئی یک لحظه ای از کار من
من توبه ام صد بار هم بشکسته ام
تو آگهی برجمله این اسرار من
خود گفته ای گر مذنبی سویم بیا
بربنده ام بخشنده ام دلدار من
خواهی که دل در هر سرا تسکین دهی
گویی به لب در روز وشب اذکار من
حقا دلم از عشق تو پر می زند
این ما سوا باشد همه آزار من
گوید جلالی از جمالت یا جلال
باشد همه یک گوشه از افکار من
قلم برای نوشتن امانش نمی دهد
عجب زمانه زمان غریبی است که او
ترحمی به ضعیفان رضایش نمی دهد
نشستم با خود وفریاد کردم
بسی احسان که بر شیاد کردم
فقط کفران نعمت کار من بود
کدامین لطف حق را یاد کردم
خدایا جرم من دانم جلیه
دلم لبریز از حب علیه
اگر باشد گناهی غیراین هم
چه غم دارم که مولایم علیه
خداوندا دلم دیونه گشته
مثالی کلبه ای ویرونه گشته
به هر کس من وفا کردم جوابش
جفا دیدم جواب اینگونه گشته
دلی دارم سراسر غرق خونه
زنامردی نامردان فغونه
به هر کس شرح دل رامن بگویم
زاین نامردمی نایی نمونه
خدایا مشکلم را گرگشایی
به من منت گذاری چون که شاهی
نجاتم گر دهی از دست ظالم
بخوانم صد نمازی در عشایی
خداوندا قسم بر ذات پاکت
نجاتم می ده از دارفلاکت
زاین حلمت بسا من در شگفتم
گنهکاری چومن غرقم در نزاکت
من که به لب ذکرو ثنا می کنم
هر نظری خدا خدامی کنم
من که به خلوتم گناه می کنم
آن همه تزویر چرا می کنم
به دوزخ افکنی از این گناهم
تمامی اهل دوزخ را بگویم
خطا بخشی کریمی من گناهم
به بسمله کلامم را نوشتم
به نامی مهربان نامت نوشتم
مگردانی مرا نومید از خویش
عطایی کن که من چیزی نکشتم
خداوندا یقین دارم کریمی
خطا بخشی تو رحمانی رحیمی
اگر با شد گناهانم چو کوهها
چه غم دارم کرم داری کریمی
خداوندا دلم دریای درد است
بیانش مشکلی افزون زحد است
طبیبا یک نظر برما توبگشای
شفا ده این دل و رویم که زرداست
یا رب به لطف و عفوت نگاه کن
بخشا گناه دردم دوا کن
یا رب ببخش و ما را غنا کن
از درد و رنج ومحنت رها کن
خدایا من زتو مغرور گشتم
زاحسانت بسی مسرور گشتم
پشیمانم زاین اعمال زشتم
همی گوین زخود منفور گشتم
الهی از گناهانم ابایی هم ندارم
پناهم چون تویی دیگر پناهی هم ندارم
تو رحمانی توغفاری توستاری ولی من
خطا کارم خدایا ادعایی هم ندارم
الاهی من زخود بیگانه گشتم
زهر ظلمی به خود ویرانه گشتم
ترحم کن نکردم من به خود رحم
ببخشایم که من دیوانه گشتم
خدایا از گنه شرم وحیا رفت
تمامی عمرمن باد فنا رفت
یقین دارم تویی رب عطا بخش
نشاید رد کنی هر چه گدا رفت
خدایا من گنهکاری پشیمان
تویی آن رحمتی برعالمیان
تو کافی المهماتی مرابس
کفایت کن کفایت رب سبحان
تو در وصفی نیایی چو بگفتن
اگر روزی رسد گفت وشنودی
خدایی بایدش گفت وشنفتن
خدایا ای تو آن معبود هستی
بفریادم برس از خود پرستی
ز خواهشهای نفسانی شکایت
به در گاهت برم ای رب هستی
خدایا صبرو طاقت هم زما رفت
خجل هستم که اعمالم خطا رفت
ولی در های رحمت باز باز است
نشاید از توجز مهر و وفا رفت
الهی از گناهانم ابایی هم ندارم
پناهم چون تویی دیگر پنایی هم ندارم
تو رحمانی تو غفاری تو ستاری ولی من
خطا کارم خدایا ادعایی هم ندارم
در این زندان بجز شیطان نبینم زدند مهری دهانم هم ببستند
بجز آوای شیطانی دگرهیچ نم آید ره سمعم راهم ببستند
خداوندا ببین این حال زارم بکن رحمی حصارم را شکستند
خداوندافقط یک راه دارم یقین در های رحمت را نبستند
نخواهی چون به هر محفل نشستن
زبس دلها شکستم دل پریشان
شدم بیچاره ای سائل نشستن
خداوندا عنایت از تو کم نی
کرامت کن کرامت از تو کم نی
خطاکاران بدرگاهت چوبسیار
ببخشایی که رحمت از تو کم نی
خدایا جرم من از حد فزونه
وجودم غرق در اوجی زبونه
کرم بنما که من چیزی نکشتم
بهارم رفت وعمرم در خزونه