گفتم که از این ماه دل افروز بگویم
زان بدر هلالی شده در روز بگویم
از روی مه وخاکستری بر بر ماه نشسته
از مطبخ خولی زآن شب و روز بگویم
از ماه بنی هاشمیان شیر دلاور
سقای وفادار در این روز بگویم
از دست علمدار قربانی شده یار
از درس وفا حاصل این روز بگویم
از حرمله وآن تیر بس جانسوز چه گویم
از حنجر طفل شاهد این روز بگویم
از شهد شهادت بکام سیزده ساله
یا اینکه وداعی بس پر سوز بگویم
از خار مغیلان و ازطفلان یتیمی
آواره به صحرا در این دوز بگویم
یا فاطمه بنگر به قحطی آب فراتت
گویی زچه از تشنه لب این روز بگویم
بی یاد حسینت مبادا آب بنوشم
خشکیده لبی تشنه در این روز بگویم
از سم سطوران وعریان جسم عزیزان
از خنجر وشمشیردر این روز بگویم
از شام غریبان ومجلس شام مپرسی
دیگر نتوانم که از این روز بگویم
از چوب جفا وآن لبی خشکیده چه گویم
از تشت طلا وآن زمان جانسوز بگویم
از دشت بلا وآن اسیری ودربه دری ها
حقا نتوانم که غم جانسوز بگویم
از صبروتحمل ززینب وعشق حسینی
لالم چه توانم که از این روز بگویم